توی میدانگاهی سر کوچه از کسی می پرسم که نزدیکترین مرکز پلیس + 10 کجاست و او می گوید : همین سر چهار راه قنات .
- سر همین چهار راه ؟!
درست سر چهار راه یعنی در صد قدمی منزل ، از پله ها بالا می روم . ظاهراً نیازی هم به اداره پست نیست زیرا مدارک مربوط به آنجا را هم در همین جا عرضه می کنند. تمام کارهای مربوط به گذرنامه و بانک و ... حداکثر یک ساعته تمام می شود و من یادم می آید از دوره های قبلی که برای همین کار چه والذاریاتی داشتیم در رفتن چند باره به خیابان پاتریس لومومبا و تهیه مدارک و بانک و ...
به خانمی که مدارک را از من تحویل می گیرد می گویم : کی آماده می شود ؟
- تا قبل از تابستان حدود 20 روز . اما چون سفرها شروع شده ممکن است بیشتر از اینها طول بکشد .
تقریباً مطمئنم که کربلایی بشو نیستم .برای تجدید گواهینامه رانندگی که گفتند یک هفته تا ده روز بعد دم در منزل تحویل می دهند از 23 اردیبهشت تاکنون معطل مانده ام ، این را که از همان اول می گویند بیش از 20 روز ! تمام طول مسیر را به این فکر می کنم که این بار چه دسته گلی به آب داده ام که این توفیق از من سلب شده است .
***
آقای سالار که باید آدم جدیی باشد مرتب پیامک می زند که مدارک را تحویل بدهیم . به او زنگ می زنم و می گویم کدام مدارک ؟ می گوید همان ها که پیامک کرده ام . می گویم من از شما پیامکی دریافت نکرده ام . می گوید امکان ندارد ؛ برای همه فرستاده ایم . می گویم در هر صورت برای من نیامده است . دوباره زحمت بکشید.
با نا امیدی مدارک خودم را بدون گذرنامه البته ، آماده می کنم . می روم سراغ عمه خانوم . عمه خانوم اشتیاق خاصی دارد توصیف نشدنی . همه مدارکش را می گیرم . می گوید کی می رویم ؟ ظاهراً 25 تیرماه از تهران حرکت می کنیم و فردایش از مرز مهران به عراق می رویم و ان شاء الله شب نیمه شعبان در حرم مطهر امام حسین "ع" هستیم . عمه خانوم از فضیلت زیارت امام حسین در شب نیمه شعبان می گوید و دل مرا می سوزاند .
***
بنا بر اصرار آقای سالار ، صبح زود فردا به نشانیی که داده است می روم تا مدارک را تحویل بدهم . از پله ها که بالا می روم محمد صالح مفتاح و هابیل را می بینم و ذوق می کنم . خوش و بشی و کمی درباره سفر و اینکه چه کسانی همسفرمان هستند و فهرستی که جلویم می گذارند و من بجز یکی دو نفرشان را نمی شناسم . از بس در این محیط گودر همه با اسامی مستعار جنگ می کنند ! شناختن آنها از روی نام و نام خانوادگی واقعی شان تقریباً غیر ممکن است.
- خوب مامان ! می تونی وسایلتو جمع کنی با هم بریم کربلا .
مامان خیلی خوشحال می شود اما آمادگیاش را ندارد . او مشغول آخرین کارهایی است که یک مادر برای مقدمه ازدواج فرزندش می کند به همین دلیل علی رغم میلش، سهمیه اش را واگذار می کند به خودم تا کس دیگری را به جای او همراه ببرم.
زنگ می زنم به عمه خانوم . عمه خانوم یکی دو سالی بود که از من قول گرفته بود تا هر وقت قصد زیارت کربلا کردم او را هم با خودم ببرم . از کیهان به او زنگ می زنم . گوشی را که بر می دارد و توضیح که می دهم ، فوری استقبال می کند آن هم چه استقبالی ! می گوید چه کار باید بکنم ؟ می گویم فعلاً مبلغ پانصد هزار تومان به حساب سیبای آقایی به نام منصوریه بریز تا من بیایم فیشش را از شما بگیرم . می پرسم : گذرنامه داری که ؟ می گوید : بله ، و یکی دو سال دیگر هم اعتبار دارد .
من هم که خیالم راحت است گذرنامه ام تا حدود مهرماه امسال معتبر است .
عمه خانوم فردا خبر می دهد که ساعت هشت صبح پول را واریز کرده است . معلوم است که همراه واقعی من خود خودش است چرا که من خودم هنوز پول را واریز نکرده ام .
من هم پول را واریز می کنم . حالا دیگر دو نفر از سی و پنج نفری که اتوبوس زائران وبلاگ نویس کربلا را تشکیل می دهند معلوم شده است . اما بقیه همراهان چه کسانی هستند ؟
این چند روز را به کارهای عقب مانده منزل جدید می پردازم و رفع عیوبی مثل تلفن و بدهی های قبلی و ... خانه هنوز تا بقیه پولش را جور نکنیم به اسم ما نمی شود اما صاحبخانه لطف می کند برای اینکه بتوانم خط اینترنت پر سرعت بگیرم یک روز وقت می گذارد و برای به نام کردن سند تلفن به مخابرات منطقه می آید . یک مقدار بدهی به صاحبخانه قبلی در شهرک محلاتی هم هست که مربوط می شود به حق شارژ و ... سعی می کنم به کسی بدهی نداشته باشم و خیالم در این سفر راحت باشد . قسطهای مربوط به این ماه و ماه آینده را هم می پردازم که دیگر کفگیر به ته دیگ می خورد .
***
نشسته ام برای خودم گودر می کنم که به ذهنم می رسد یک بار دیگر گذرنامه ام را چک کنم . کیف مدارک را می آورم و گذرنامه ام را پیدا می کنم . با لبخند ورقش می زنم و صفحات پر شده آن را یک بار دیگر نگاه می کنم . سر آخر نگاهی هم به زمان اعتبار آن می اندازم . در جا خشکم می زند : پانزدهم بهمن ماه 1389 اعتبار گذرنامه تمام شده است !
یعنی چه ؟ چرا باید من چنین بی احتیاطی بزرگی کرده باشم ؟ چرا فکر می کردم تا مهر و آبان امسال هنوز اعتبار دارد ؟ این یعنی امام حسین ، دست رد به سینه نا محرم زده است ؟
در جا زنگ می زنم به آقای سالار که ظاهراً زحمات کارهای اجرایی سفر با ایشان است . نوعی احساس تأسف در لحن اوست اما مرا نا امید نمی کند . می گوید : آقای دژاکام ! لطفا ً همین فردا اول وقت برای تمدید گذرنامه اقدام کن ، حتی به وسط روز هم نینداز همان اول وقت اقدام کن .
می پرسم : چقدر طول می کشد گذرنامه آماده شود ؟ می گوید : معمولاً یک هفته اما این ایام ممکن است تا بیست روز هم زمان ببرد . اما شما فوراً اقدام کن .
تقریباً مطمئن شده ام که از این سفر باز مانده ام .اشکم در آمده است اما همزمان پیش خودم خنده ام هم گرفته است : من از این سفر مانده ام اما عمه خانوم می رود ! راستی خنده دار نیست ؟




